تبليغاتX
ناگفته ها
آه ازاین تکراربی پایان که نامش زندگیست...
 من بدم...

دیگرتنها این من نیستم که از خودم بدم می آید ,به راحتی می شنوم که آدمهای اطرافم درگوشم زمزمه می کنند:که دیگر تحملت سخت شده , آری ازمن خسته شده اند ,خسته از یک آدم بدرد نخورو ناحسابی, باورشان دارم...

می ترسم.... می ترسم ازروزی که به این زمزمه ها عادت کنم.

می ترسم....می ترسم ازروزی که  این زمزمه ها تبدیل به فریادشود

ضعیف شده ام.....به راحتی این دردرا در وجودم حس می کنم! آری ضعیف شده ام....!

ضعیف ترازشاخه درختی که خود را درمیان طوفان گم کرده وتنها امیدش پوست نازکی است که به تنه درخت وصل است بااینکه می داند به نزدیکی نزدیک حتی بادی اورا از تنه جدا می کندو به رودخانه پایینی می اندازدولی با این حال زندگی می کند...

ضعیف شده ام ....ضعیف تراز مگسی که نا خودآگاه خودرا درمیان تارهای عنکبوت اسیرمی بیند,هرچندهیچ امیدی به زنده ماندن ندارد ولی با این حال برای دلخوش کردن خود دست وپا می زند تا شاید....

ضعیف شده ام.... ضعیف ترازخرگوشی که فرزندخودرا در میان دندانهای گرگی تماشا می کند,در حالیکه کاری ازدستش بر نمی آید جز امیدوار بودن......

ضعیف شده ام ..... ضعیفترازتنه پوسیده یک درخت چندصدساله که موریانه ها امانش نمی دهند......

|+| نوشته شده توسط خیال در جمعه نهم بهمن 1388  |
 هستی...

سخت است که لبریز از پروازباشی وشاهدچیدن پرهایت,واکنون خسته ودرهم شکسته,دربرزخ گرفتارم,درکوره راه زندگی حیرانم ودروادی جنون سرگردان,آینده برمن می خندد اوهم یخ زدگی احساسم رابه تمسخرگرفته,در این شب تار خورشید نمی خواهم به شعله شمعی قانع ام... فریادنمی خواهم دراین سکوت ,به قطره اشکی قانع ام... عشق نمی خواهم ,گرمای محبتی را بس است... خنده نمی خواهم ,لبخندی باشد تا لبهایم شکاف دیوارنباشد... شورنمی خواهم ,شنیدن تپش های قلبم هم غنیمت است.... گریه نمی خواهم , تنهااین بغض فروخفته مجالی برای نفس کشیدن بدهد.... هیچ نمی خواهم جز ذره ای آرامش,آرامشی که مدتهاست روی ازمن گرفته وبامن غریبه شده...

|+| نوشته شده توسط خیال در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388  |
 اعترافات

سلام به دوستایی که با شوخی حرفای دلشونو میگن...!

 دوستان ازاول زیادی به من لطف داشتن مثلا همین الآن که ازم خواستن به خصوصیات بدم اعتراف کنم!!!

(1)زیادی لجبازم بخاطرهمین برای خودم دردسردرس می کنم حتی ممکنه  دردسروبه جون بخرم اما دست ازلجبازی برنمی دارم

(2)خیلی دیرباکسی دست رفاقت ودوستی میدم ولی تودوستی ورفاقت به هیچ وجه (اصلا) براش کم نمیذارم

(3)ازکاه کوه میسازم به قول یکی ازدوستان زندگی رو زیادی برای خودم سخت میگیرم

(4)ازمنت کشی خوشم نمیاد, بیشتر وقتا شده که اگه منت کشی می کردم مشکلم حل می شدو کارام خیلی خوب پیش می رفت درحدی که به آرزوهام زودتر می رسیدم

(5)آینده نگر نیستم و فقط توحال زندگی می کنم بخاطرهمین ممکنه امروز کاری رو انجام بدم که فردا مث سگ پشیمون بشم(خوردن گوهی که بالا بهش اشاره شد)

|+| نوشته شده توسط خیال در شنبه نوزدهم دی 1388  |
 اه!نذاشتن زندگیمونو بکنیم!!!

سلام به همه 17ساله ها و

17سال پیش توورامین زن وشوهری زندگی می کردن.اونا خیلی خوشبخت بودن فقط به آینده خودشون وبچه هاشون فک می کردن.خانم این خونواده 1دختریکونیم ساله به اسم فریبا داشت وبازهم  بارداربود.وقتی مادرفریبا متوجه میشه که قراربچه بعدیش پسربشه خیلی ناراحت میشه(نه اشتباه نکنیداون ازپسربدش نمی اومد بلکه ازآینده بچش می ترسید)وفقط بخاطراین بودکه خونواده شوهرش زیادی بهش فشاراورده بودن واذیتش کرده بودن وهمینطوراون مطمئن بوداگه اینجوری بشه مادروپدرشوهرش اونوازبچش جدامی کنن بخاطرهمین کارشبانه روزیش شده بود دعاو التماس وسجده وگریه که شایدخدابه این بنده حقیرش لطف کنه وبهش دختربده.خیلیامنتظربه دنیا اومدن این بچه شلوغ بودن خلاصه روزدوشنبه ولادت امام علی(ع) ساعت 2بعدازظهربودکه {این بچه پرپرمیزدتابیادواین دنیاروببینه فک می کرد اینجا چه خبره یکی نبودبهش حالی کنه آقا جان میای اینجا که چی کارکنی}پرستارخبربه دنیااومدن دخترشون آره دخترشون روبه پدرش خبرمیده.پدرومادراین کوچولوازخوشحالی نمدونستن چیکاربایدبکنن.اونا تصمیم گرفتن اسم دخترنازنینشون رو بذارن افسانه!!با به دنیا اومدن افسانه زندگیشون از اینی که بودبهترشدوپدرافی وفریب تویه کارخونه ای استخدام شددیگه خیالشون ازهمه چی راحت بودوبه تربیت بچه های گلشون فک می کردن وهیچ غمی نداشتن ولی 4سال بعد...  

حالا دیگه 17سال ازاون روز میگذره واون بچه که من باشم  17سا لمه.امروز روزتولدم بود خیلی بهم خوش گذشت امروزهمه دوستاو آشناهاورفیق رفقام بهم هدیه دادن هم اینکه میدیدم براشون مهمم وبه فکر منن برام کافی بودو این تنها چیزی بودکه خوشحا لم میکرد.امسالم مث هرسال آجیم اولین کسی بودکه بهم تبریک گفت وبهم هدیه داد نمی دونم کی وچجوری می تونم این همه لطفشوو جبران کنم همینجا ازش تشکرمی کنم.امیدوارم17سالگی سن جالبی برام باشه وبتونم تجربه های خوبی کسب کنم.(شایداگه پدرومادربزرگم انقدرمامان وبابامواذیت نمیکردن من الان دخترنبودم.)

|+| نوشته شده توسط خیال در سه شنبه هفدهم آذر 1388  |
 مشکلیه؟؟

سلام

شرمنده که یه خورده دیرآپیدم باورکنیدکلی کارداشتم.چندروزی بودباکامپیوترم قهربودم!!آره خوب قهربودم دیگه!میدونیدقضیه چیه ؟اول که ویروسی شده بودینی بایددراین صورت تمام فایلاموفرمت میکردم خب این کارم برای منی که محصلم زیادی وقت میخواست .حالااینجاروداشته باش:دومین دردسراین بودکه ویندوزش پرید.حالاباید1ساعتم میشستم ویندوزو کلی برنامه براش نصب میکردم!دیدم نمیشه کاریش کردواگه درمونش نمی کردم کارم لنگ می موندپس ویندوزشوعوض کردم دیگه کم کم داشتم بهم میریختم.خلاصه فرداش بعدازاینکه ازمدرسه اومدم خواستم 1سری به اینترنت بزنم ,خیالم راحت بودکه دیگه هیچ مشکلی نی وباخیال راحت روشنش کردم ولی.....!محکم کوبیدم رومیزکامپیوتر!!!!دوباره ویندوزپرونده بود.بخاطرهمین ازسرلجبازی چندروزی رو بیخیالش شدم باورکنیداصلابهش نگاهم نمیکردم.اصولا منت کس یاچیزایی که نمیزارن کارایی که میخوام ودوس دارم روانجام بدم ومیخوان جلوموبگیرن نمیکشم وهمینطورازشون متنفرم.سرحرفم وایستادم وبهش دس نزدم البته فک نکنیدکه منتشوکشیدما!!!یکی دیگه کارای کامپیوترم انجام داد!!منم الان باخیال راحت نشستم ودارم ایناروبه شما تعریف می کنم.

راستی 1کاردیگه ام داشتم که وقتموچندروزی گرفت البته خیلی برام مفیدبودوتوروحیم خیلی تاثیرگذاشت.قراربود4شنبه هفته پیش1 مسابقه برگزاربشه تا واسه مسابقه زنجان آمادگی بیشتری داشته باشیم.این مسابقه بین چندتاتیم ازقبیل:مدرسه عصمت وعلم ودانش و تیم محلی زرین رودوتیم مدرسه ای زرین رودوسجاس و تیم بسیج قیداروتیم ماکه تیم شهری بودیم برگزارشد.شوق وذوق من برای این مسابقه وتمرینات قبل ازاون واسه این زیادبودکه حدودا4ماه بودبخاطرشکستگی انگشت اشاره دست راستم باشگاه نرفته بودم.واقعا بازیم امیدوارکننده بود حالااینکه اول شدیم و...به کنار,ازاین خوشحالم که بازم میتونم ادامش بدم چون فک میکردم بعدازچندسال کاپیتانی توتیم بایدبخاطراین شکستگی لعنتی  ورزشوبزارم کنار.حالادیگه واسه مسابقات زنجان داریم حسابی خودمونوآماده میکنیم

حالابازم میگیدچراآپ نمیکردم؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط خیال در جمعه سیزدهم آذر 1388  |
 او سریعترین 7تیرکش نبود

(فرانکو)بهترین هفت تیرکش تگزاس محسوب می شد.این راهمه می دانستند.اما فقط1نفردراین شهروجودداشت که می دانست فرانکوسریعترین هفت تیرکش نیست!آن1نفرهم (مانوئلا)بودرفیق قدیمی (فرانکو)!!نقشه آنها خیلی ساده وراحت بود.ماجرااز2سال قبل شروع شده بود.همان زمان که (ادواردو) هم بهترین هفت تیرکش شهرمحسوب می شدوهم سریعترین اوداخل کافه شهرمی نشست وهرکس مزاحم مهمانهامی شد گریبانش رامی گرفت واگرطرف حاضرنبودکوتاه بیاید داخل خیابان اصلی  با هم دوئل میکردند.ازاین به بعدقضیه به نفع (ادواردو)تمام می شد چراکه قبل از اینکه حریف حتی اسلحه اش رااز غلاف بیرون بکشد گلوله های (ادواردو) طرف راازپای در می آورد.(ادواردو) برای اینکه ازمردم شهر مراقبت کند پول خوبی از کلانتر شهروصاحب کافه می گرفت.تا اینکه (فرانکو)و (مانوئلا) نقشه ای کشیدند (مانوئلا) بالای پشت بام  یکی ازخانه ها پنهان شد و(فرانکو) به (ادواردو) پشنهاد دوئل داد هرچندکه گلوله  (مانوئلا) دربدن  سریعترین هفت تیرکش  شهرنشست اما همگان (فرانکو) رابرنده دانستند ازآن به بعدهرکس می خواست با(فرانکو) دوئل کند (مانوئلا) می رفت بالای پشت بام وگلوله اول را شلیک می کرد ولی همه (فرانکو)رابرنده می دانستند!تا اینکه غریبه ای واردشهرشدوشلوغ کرد طبق معمول (فرانکو)به اوپیشنهاددوئل داد.اما اینباراوکشته شدوغریبه برنده شد!!(فرانکو)نمی دانست که آنروز (مانوئلا)جایش را عوض کرده  همان طورکه نمی دانست غریبه تازه واردبرادر (مانوئلا) ست.....

|+| نوشته شده توسط خیال در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 خسته ام

دنیاراعاشقانه به دنبال توگشتم,عاقبت خسته ومایوس به درخانه خویش رسیدم.

آه ازآن لحظه ای که دیدم برسردرخانه نوشته بودی:......آمدم نبودی!.....

 تاکجای قصه بایدز دلتنگی نوشت؟

تابه کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت؟ 

تابه کی باضربه های دردبایدرام شد؟

یافقط باگریه های بیقرارآرام شد؟

بهردیدارمحبت تابه کی درانتظار؟

خسته ازاین زندگی باغصه های بیشمار...

|+| نوشته شده توسط خیال در شنبه بیست و سوم آبان 1388  |
 الهه

دلم براش تنگ شده این چندروزی که پیشش بودم احساس میکردم هیچ غمی تودنیاندارم حس میکردم تموم دنیامال منه وقتی منوبغل میکردودست لطیفشورو موهام میکشیددوس داشتم به همه بگم که منم تودنیایکی رودارم که دنیافقط یکی ازاونومیتونه داشته باشه دوس داشتم همیشه پیشش باشم وگرمای لباشوروگونه هام احساس کنم ولی ازبخت بدم روزگاربین مافاصله انداخته بین منوالهه حداکثر5ساعت راهه که بهتربگم شایددرطول سال3یا4بارهمدیگرومیبینم.الهه میگه به خاطراین دوری وفاصله ست که ماانقدهمدیگرودوس داریم ولی من اینجوری فک نمیکنم.مطئنم اگه پسربودم....

تنهادلیل زندگیم باتمام وجوددوست دارم

|+| نوشته شده توسط خیال در چهارشنبه بیستم آبان 1388  |
 خاطره عکس دیواراتاق دلتنگی..

سلام ,سلام به توکه دوس داشتم خیلی چیزابرات بنویسم حرفایی که نتونستم بهت بگم ولی بایدمیگفتم همه ی اون اتفاقایی که به تومربوط میشدوخودت ازشون بی خبربودی.دوس داشتم همشونواینجابنویسم چون هرچی فک کردم دیدم راه دیگه ای نداره ولی بازنتونستم, گفتم شایداصلا نخونیش یاشاید....شایدم بهترنباشه بنویسم.فاطی جونم باورکن ازدست تو وکارات ناراحت نیستم بلکه ازکارایی که خودم کردم پشیمونم. اینم یه نشون:( خاطره ,عکس ,دیواراتاق, دلتنگی...)

اگه به وبم سرزدی حتما برام نظربزار

|+| نوشته شده توسط خیال در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 عسل قاتل

جوحی درکودکی چندروزمزدور خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به دکان برد.خواست که به کاری رود.جوحیراگفت:دراین کاسه زهراست.زنهارتانخوری که هلاک شوی.گفت:مراباآن چه کاراست؟چون استادبرفت جوحی وصله ی جامه ای به صراف دادوپاره ای نان فزونی بستدوباآن عسل تمام بخورد.استادبازآمد وصله طلبید.جوحی گفت:مرامزن تاراست بگویم!حال آنکه من غافل شدمطرار وصله ربود.من ترسیدم که توبیایی ومرابزنی باخودگفتم:زهربخورم تاتوباز آیی من مرده باشم.آن زهرکه درکاسه بودتمام خوردم وهنوززنده ام باقی تودانی!!!

|+| نوشته شده توسط خیال در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 
 
بالا