دیگرتنها این من نیستم که از خودم بدم می آید ,به راحتی می شنوم که آدمهای اطرافم درگوشم زمزمه می کنند:که دیگر تحملت سخت شده , آری ازمن خسته شده اند ,خسته از یک آدم بدرد نخورو ناحسابی, باورشان دارم...
می ترسم.... می ترسم ازروزی که به این زمزمه ها عادت کنم.
می ترسم....می ترسم ازروزی که این زمزمه ها تبدیل به فریادشود
ضعیف شده ام.....به راحتی این دردرا در وجودم حس می کنم! آری ضعیف شده ام....!
ضعیف ترازشاخه درختی که خود را درمیان طوفان گم کرده وتنها امیدش پوست نازکی است که به تنه درخت وصل است بااینکه می داند به نزدیکی نزدیک حتی بادی اورا از تنه جدا می کندو به رودخانه پایینی می اندازدولی با این حال زندگی می کند...
ضعیف شده ام ....ضعیف تراز مگسی که نا خودآگاه خودرا درمیان تارهای عنکبوت اسیرمی بیند,هرچندهیچ امیدی به زنده ماندن ندارد ولی با این حال برای دلخوش کردن خود دست وپا می زند تا شاید....
ضعیف شده ام.... ضعیف ترازخرگوشی که فرزندخودرا در میان دندانهای گرگی تماشا می کند,در حالیکه کاری ازدستش بر نمی آید جز امیدوار بودن......
ضعیف شده ام ..... ضعیفترازتنه پوسیده یک درخت چندصدساله که موریانه ها امانش نمی دهند......
|
+| نوشته شده توسط
خیال در جمعه نهم بهمن 1388
|